Advertisements

فهم نفهمیدنهاست,

ظرف امروز پراز بودن توست ….

شاید این خنده که امروز دریغش کردیم ,

 آخرین فرصت همراهی ماست…

               

بالاخره بعد از مدتها تونستم وارد وردپرس بشم . نمیدونم چرا مشکل داشت هرکاری می کردم لاگ این نمی شد . فعلا خواستم یه اعلام وجودی کرده باشم تا بعد .

 

گاه در آن حالی که دوست داریم نیستیم ,

گاه آنچه می خواهیم بدست نمی آوریم

گاه پیشامدها را درنمی یابیم .

گاه زندگی ما را به سویی می فرستد که در اختیار ما نیست .

در همین لحظات است که بسیاری از ما ,

به کسی نیازمندیم که به آرامی همدرمان باشد ,

حامی ما باشد .

می خواهم بدانی …

با تمام وجود با تو هستم ,

و به یاد آر که گرچه امروز زندگی سخت می نماید ,

اما فردا روزی دیگر است .

                                             سوزان پولیس شوتز

به ندای دلت گوش کن

که بهترین راه کامیابی است .

در زندگی ناگزیر از انتخاب هایی هستیم که آسان نیستند.

از آن هراسانیم که هر تصمیم ما , آزرده کند کسی را که دوست داریم .

در چنین لحظاتی است که باید درون را بنگریم و به ندای دل گوش سپاریم ,

اگر تنها نگران خواسته های دیگران باشیم و احساسات خود را نادیده بگیریم ,

به شادی حقیقی دست نخواهیم یافت .

به همان ندایی گوش کن که به درستی آن باور داری ,

و استوار از آن دفاع کن .

آری , اگر چنین کنی شادمان خواهی زیست .

                                                                           بتانی جین بروک

دوست کیست ؟

کسی که با او شهامت آن می یابی که خودت باشی . با او روح تو عریان حضور می یابد .

کسی است که از تو می خواهد که صورتک از چهره برداری و فقط آن باشی که هستی .

از تو نمی خواهد که بهتر یا بدتر باشی .

وقتی با او هستی , احساس زندانی را داری که بی گناهی او به اثبات رسیده است .

نیازی به آن نیست که در برابر او جبهه بگیری .

بتوانی آنچه که می اندیشی بر زبان بیاوری , آنچه واقعا در دل داری .

آن ناسازگاری هایی را که موجب شده دیگران قضاوت درست از تو نداشته باشند , او می فهمد .

با او آزادانه نفس میکشی . در برابر او می نوانی به نارسایی ها , حسادت ها , تنفرها , اخگرهای شریرانه ,  پستی ها و پوچی های وجودت اعتراف کنی .

و با چنین اعترافی , خواهی دید که چگونه همه رخت بر می بندند و

در اقیانوس سپید وفاداری دوست محو میشوند .

او درک می کند . با او نیازی نداری که مواظب باشی , می نوانی با او درشتی کنی , بو توجه باشی و تحملش کنی .

بهتر از همه , می نوانی با او ملایم باشی , تفاوتی نمی کند .

او دوستت دارد همچون آتش پالایش می کند .

او می فهمد , آری می فهمد .

با او می توانی گریه کنی , نغمه سرایی کنی , بخندی , دعا کنی .

در آشکار و نهان او شاهد است , می داند و بر تو عاشق است .

دوست کیست ؟ باز می گویم :

   کسی که با او شهامت آن می یابی که خودت باشی .

                                                                    سی.ریموند بران                                                        

                                                   

۴شنبه ۴ اردیبهشت ۸۷

 

بعد از کلاس زبان که ۶ تا ۸ بعد  از ظهر بود نیلوفر و باباش اومدن دنبال ما و رفتیم ترمینال کاراندیش شیراز ساعت ۸:۳۰ حرکت اتوبوس بود که طبق معمول با آقای دهقان رفتیم یزد . من کم و بیش خوابیدم ولی مریم و نیلوفر بیدار بودن و باهم داشتن آهنگ گوش میکردن . ساعت ۳ و اندی بود که به یزد رسیدیم ٫ بابای مریم اومده بودن دنبالمون . من و نیلوفر رفتیم خونه عمو و مریم هم رفت خونه خودشون. مامان بیدار بود و در و باز کرد و رفت خوابید و ماهم رفتیم خوابیدیم .

۵شنبه ۵ اردیبهشت ۸۷

صبح بعد از اینکه من و نیلوفر صبحانه خوردیم مریم اومد دنبالمون تا بریم » بنیاد مسکن» تا ببنیم میتونیم نقشه ای واسه پروژمون پیدا کنیم یا نه ٫ که متاسفانه نشد . سر راه به هاشم (همدوره من ۷۹ زمانیکه شهرسازی می خوندم )زنگ زدم که ببینمش و با هم رفتیم خونه.کلی با مامان و بچه ها سر ادامه تحصیل بحث داشتیم که اخر نیمدونم به چه نتیجه ای رسیدیم .ظهر ما خونه بودیم و قرار بود که شب بریم تولد زهرا ( خواهرزاده مریم ) . شب مریم  با خواهرش اومدن دنبال ما و رفتیم تولد. حدود ساعت ۱۱:۳۰بود که راه افتادیم تا برگردیم خونه . قرار بود مریم بیاد پیش ما که زهرا هم خواست بره پیش خالش.

جمعه ۶ اردیبهشت ۸۷

صبح کمی دیر بیدار شدیم و قرار شد که سری به اطراف یزد بزنیم بلکه یه جای مناسب واسه پروژمون پیدا کنیم . سه تایی با بابا رفتیم طرف ده بالا و طزرجان که گفته بودن اونجا دارن تله کابین درست میکنن ولی از هرکس که پرسیدیم گفت قرار بوده ولی اجازه ندادن بهشون. کمی اون اطراف گشتیم و راه افتادیم به طرف «محمدآباد» . نهار از دهشیر چلو کباب گرفتیم و عصر هم کنار استخر چایی خوردیم و بدمینتون بازی کردیم و کلی هم مسخره بازی . در کل خوش گذشت . اول می خواستیم که برگردیم یزد ولی دیدیم داره خوش میگذره موندیم. شام هم باهم درست کردیم و تا نصف شب داشتیم حرف می زدیم .

شنبه ۷ اردیبهشت ۸۷

صبح برگشتیم یزد٫ مریم رفت خونشون و من و نیلوفر هم رفتیم خونه . عصر یه سر رفتیم خونه مریم اینا و بعد کمی تو شهر گشتیم و رفتیم هتل داد . ریحانه هم همراهمون بود و قرار بود که بعدش شام بریم پیتزا جردن . نکته جالب اینکه دسرمون رو اول خوردیم تو کافی شاپ هتل داد و بعد رفتیم دنبال زینب و رفتیم پیتزا جردن و بعد هم خانه .

۱شنبه ۸ اردیبهشت ۸۷

صبح و در واقع ظهر بعد از اینکه مریم خانواده عموش رو رسوند فرودگاه اومد دنبال ما تا یه بار دیگه بریم «بنیاد مسکن» که باز هم فایده ای نداشت . ظهر هم خونه مامان بزرگ مریم دعوت بودیم که تا عصر اونجا موندیم و بعد رفتیم دنبال کارامون تا آماده بشیم که شب بریم تهران. تو خونه که من و نیلوفر داشتیم سوسک می کشتیم . مریم هم دنبال کارهای خودش بود و بد اومد دنبالمون که بریم چند تا خرید انجام بدیم و واسه تو راه شام بگیریم که از برشته گرفتیم . وقتی رسیدیم خونه کمی دیر شده بود که مامان هم همش میگفت چرا زود راه نمیافتین از بد شانسی هم خیابونی که می رفت به طرف راه آهن بسته بود و ما مجبور شدیم که از یه راه دیگه که کمی دور میشد بریم که خلاصه کلی ماجرا داشتیم تو راه وقتی هم که رسیدیم تا سوار قطار شدیم راه افتاد .بعد از پیدا کردن کوپه و جادادن وسایلها شروع کردیم به خوردن . کمی صحبت کردیم و بعد هم خوابیدیم .

۲شنبه ۹ اردیبهشت ۸۷

صبح ساعت ۶:۳۰ رسیدیم تهران و تا برسیم خونه شد ۷:۲۰ . ساعت ۸ کلاس زبان داشتم که تا حاضر شدم و رفتم کمی دیر رسیدم . اول یه مقدار نگران بودم چون فکر می کردم که بچه های کلاس قراره مثل بلبل حرف بزنن که دیدم نه بابا خیلی هم خبری نیست . مریم هم ساعت ۱۰ کلاس داشت که وقتی کلاس من تموم شد و اومدم بیرون مریم رو دیدم . وقتی رفت سر کلاس منم برگشتم خونه ٫ وسط راه کمی خرید کردم و رفتم . خونه هم که ماشاالله به لطف نادر از تمیزی برق میزد . شروع کردم به جمع و جور و تمیز کردن . نیلوفر هم از خواب بیدار شده بود . رفتم دنبال مریم و برگشتیم خونه و از توی یه پیک سفارش غذا دادیم که خیلی جالب نبود . بعد از ظهر نیلوفر با یکی از دوستاش رفت خرید و من و مریم موندیم خونه . عصر که شد رفتیم بیرون و نیلوفر هم بعد اومد پیش ما و باهم برگشتیم خونه .

۳شنبه ۱۰ اردیبهشت ۸۷

صبح کمی دیر بیدار شدیم و بعد رفتیم شقایق . بعد رفتیم هات چاکلت تو خیابون نیلوفر که همگی میلک شیک با خامه خوردیم که دیگه جایی برای نهار نموند . عصر هم رفتیم دنبال غزال و رفتیم پاساژ ونک تا نیلوفر خریدهاش رو انجام بده . شب هم رفتیم از فری کثافت و خانه کباب ساندویچ گرفتیم خوردیم . بعد از رسوندن غزال به خونشون ٫ مریم رو هم رسوندیم خونه و با نیلوفر رفتم که از یه عابر بانک پول بگیره که ماشین روشن نشد . به هدیه زنگ زدم که با برادرش اومدن . خوشبختانه چیز خاصی نبود فقط سر باطری شل شده بود .

۴ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۸۷

صبح من و مریم کلاس داشتیم . بعد از ظهر دوباره رفتیم دنبال غزال و رفتیم پاساژ گلستان شهرک غرب بعد هم رفتیم کافی شاپ یکی از دوستان غزال و رفتیم خونه چون قرار بود هدیه بیاد و واسمون پیتزا درست کنه . غزال شب موند ولی هدیه رفت .

۵ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۸۷

صبح رفتیم ایران زمین . شب هم هدیه و فاطمه اومدن و بعد از رفتنشون مشغول جمع کردن وسایلمون شدیم . تا نشستیم به حرف زدن که البته مریم وسطاش خوابید و نیلوفر بعد از مریم و من حدود ساعت ۵:۱۵ بود خوابیدم که یه ربع بعد ساعت زنگ زد.

جمعه ۱۳ اردیبهشت ۸۷

ساعت ۶ آژانس اومد و رفتیم ترمینال آزادی که با اوتوبوس ساعت ۶:۳۰ که البته سر وقت حرکت نکرد رفتیم به طرف چالوس . بیشتر راه خوابم برد ولی جاهایی که بیدار بودم و بیرون رو تماشا میکردم خیلی قشنگ بود بخصوص جایی که جشنواره لاله ها بود . ساعت ۱۲ و خورده ای بود که رسیدیم به چالوس . شمالی های عزیز هم که غریبه دیده بودن هر قیمتی که دلشون می خواست برای تاکسی میگفتن . بالاخره یکیشون گفت تا هتل آزادی ۷۰۰۰ تومن ما قبول کردیم ولی من به امیر فتاحیان که همدوره من و مریم تو یزد بود و اهل چالوس هم هست زنگ زدم که با راننده حرف زد و آخرش ۵۰۰۰ تومن بیشتر ندادیم . از قرار دایی آقای فتاحیان تو قسمت پذیرش هتل کار میکرد و کلی بهمون کمک و لطف کردن . نهار تو رستوران هتل خوردیم و  بعد از نهار هم استراحت کردیم . بعد از ظهر فتاحیان تلفن زد که میاد هتل و وقتی اومد بچه ها خواب بودن ٫ من رفتم پایین که با هم رفتیم تو محوطه هتل و چون هوا خنک بود من برگشتم بالا که هم لباس گرم بپوشم هم نیلوفر و مریم رو بیدار کنم که بریم نمک آبرود تله کابین سواری. وقتی رسیدیم نزدیک غروب بود و بالای کوه هم مه بود من گفتم که بریم بالا ولی بقیه گفتن نه در هر صورت رفتیم که خیلی هم قشنگ بود و جاتون خالی یه آش خوشمزه هم خوردیم که تو اون هوای سرد خیلی چسبید . شب که برگشتیم هتل رفتیم تو کافی شاپ و ساندویچ خوردیم و برگشتیم تو اتاق و خوابیدیم .

شنبه ۱۴ اردیبهشت ۸۷

 صبح بعد از اینکه تو هتل صبحانه خوردیم رفتیم نمک آبرود تا از شرکت عمران و مسکن شمال تا یه سری اطلاعات راجع به اونجا بگیریم . بعد هم کمی خودمون پیاده چرخ زدیم و خواستیم بریم دوچرخه سواری و بقیه امکانات رو امتحان کنیم که هیچکدوم نبودن ٫ در نتیجه برگشتیم هتل و حاضر شدیم تا بریم رستوران آبادگران . جای همگی خیلی خالی که غذاش خوشمزه بود . بعد هم رفتیم تو کافی شاپ آبادگران چایی و بستنی خوردیم و برگشتیم هتل .

                                                                                                                                        

عصر بعد از کمی چرت زنگ زدیم تا برامون قهوه و کیک بیارن داشتیم می خوردیم که فتاحیان زنگ زد که با خواهرش اومدن هتل ماهم زود کارامون رو کردیم و رفتیم پایین و بعد هم رفتیم نمک آبرود تو کافی شاپ آبشار . بعد از مدتی هم بابا و مامان آقای فتاحیان هم اومدن و بعد از شام برگشتیم هتل .

۱ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۸۷

نیلوفر که مسموم شده بود و حالش بد بود و خوابید و من و مریم رفتیم پایین صبحانه بخوریم . وقتی برگشتیم دیدیم که نیلوفر هنوز خوابه و دوباره برگشتیم پایین و رفتیم تو محوطه هتل و کنار دریا . خیلی حس خوبی داشت هم هوا خیلی خوب بود هم صدای آب یه حس آرامبخشی به آدم می داد . ظهر تو هتل نهار خوردیم و بعد هم رفتیم ترمینال و ساعت ۴ به سمت تهران حرکت کردیم .  

                                                                                                                                                             

 

توراه که نیلوفر حالش خیلی خوب نبود و وقتی رسیدیم تهران و خونه بردیمش دکتر که یه چند تا امپول بهش دادن و گفتن که ویروسی بوده و این روزها خیلی زیاد شده .

۲ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۸۷ 

صبح بعد از کلاس زبان رفتم کارت کنکور ارشد رو گرفتم و بعد از خرید رفتم دنبال مریم و رفتیم خونه . نزدیک غروب هم برای اینکه نیلوفر هواش عوض و هم مریم که به خاطر مریضی بابا بزرگش خیلی ناراحت بود حالش بهتر بشه پیاده رفتیم تا پاساژ صفویه و برگشتن هم بستنی متری گرفتیم . شب هدیه اومد و تا صبح واسه بچه ها داستان گفت و من هم چون خوابم میومد و داستانش هم تکراری بود خوابیدم .              

                                                                       

۳ شنبه ۱۷ اردیبهشت ۸۷

صبح خونه بودیم ولی بعد از ظهر باید می رفتیم کارت مریم و نیلوفر رو می گرفتیم ولی ایندفعه نوبت مریم بود که حالش بد شده بود . بنابراین من و نیلوفر رفتیم و مریم موند خونه . وقتی برگشتیم مریم رو بردیم درمانگاه که مجبور شد سرم وصل کنه . خدا رو شکر زود حالش خوب شد و برگشتیم .

۴ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۸۷

صبح خونه بودیم ولی بعد از ظهر نیلوفر رفت پیش دختر داییش و من مریم هم رفتیم گلستان و ایران زمین و برگشتیم .

۵ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۸۷

صبح خونه بودیم ولی نزدیک غروب رفتیم کمی چرخ زدیم و برگشتیم و هدیه هم اومد پیش ما .

جمعه ۲۰ اردیبهشت ۸۷

نهار خونه هدیه بودیم و بعد از ظهر هم رفتیم بیرون .

شنبه ۲۱ اردیبهشت ۸۷

صبح رفتیم خیابون مازندران جایی که حوزه امتحانی ما بود . ساعت ۱۰ بود که اومدیم بیرون و برگشتیم خونه نهار خوردیم و دوباره رفتیم دانشگاه چون بعد از ظهر امتحان اسکیس بود . شب هم هدیه اومد و شام با هم بودیم.

۱ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۸۷

صبح وسایلمون رو جمع کردیم و من و مریم رفتیم خرید و حدودا ۲ بود که هدیه اومد دنبالمون تا بریم فرودگاه . وقتی که سوار اتوبوس شدیم تا بریم کنار هواپیما من و نیلوفر کنار در بودیم . به نیلوفر گفتم که «ا ما نفر اول سوار میشیم » و پیاده شدم و راه افتادم به طرف پله های هواپیما که پام گیر کرد و تو پله ها خوردم زمین . مهماندار هایی که دم در وایساده بودن که داشتن می خندیدن نیلوفر هم که به سختی جلوی خودش رو گرفته بود فقط مریم که این صحنه رو از دست داده بود مثل ما نمی خندید . نا گفته نماند که با اینکه اولین نفر سوار شدیم و لی مجبور بودیم که تا آخر هواپیما بریم .

بعد از یک ساعت رسیدیم به شیراز و خلبان هم حال همه رو جا اورد با نشستنش خیلی ها ترسیده بودن و خیلی ها هم احتمالا مثل من دچار تهوع شده بودن از بس که دور زد و با سرعت زیاد نشست که به قول مریم نزدیک بود دوباره پرواز کنیم .

خلاصه در اینجا سفرمان به پایان رسید ٫ خیلی خوب بود و خوش گذشت . امیدوارم که باز هم شرایطی پیش بیاد تا بریم به سفر .